تبليغاتX
وقتی دچار شدم
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
*با هزار زحمت خودمان را به برج میلاد رساندیم! دم در ابتدا اجازه ندادند که ماشین را به بالا ببریم چون کارت نداشتیم و مهمان خود آقای طالبی بودیم! زنگ زدم بالا. بچه ها گفتند دم در به آقای هادیانفر بگوئید مهمان فلانی هستید بیاید بالا. همین کار را هم انجام دادیم و آمدیم بالا! بعدا در زمان تماشای فیلم متوجه شدم که هادیانفر مدیر تولید قلاده های طلاست! بعد از کلی بالا و پائین رفتن از پارکینگ طبقاتی برج میلاد، یک گوشه ای که هیچ کس متوجه آن نبود در طبقه سوم توجه مرا جلب کرد و این کافی بود که سریع ماشین را پارک کنیم و سوار آسانسور شویم و به طرف مرکز همایش ها حرکت کنیم!

*از در که وارد شدیم گویا کارت می خواستند که ما نداشتیم! هاج و واج بودیم که عباس شوقی به دادمان رسید! « آقا بفرمائید! بفرمائید! آقا اینا مهمان حاجی هستند!» از گیت هم که رد شدیم، خود ابوالقاسم طالبی را دیدم. سلام و احوالپرسی کردم. گفت برید بالا بشینید! سرش شلوغ بود نمی خواستم زیاد مزاحمش شوم! بقیه احوالپرسی را گذاشتم که یک وقت سر فرصت بروم پیشش. رفتیم بالا! جایمان بد بود. قرار گذاشتیم که فیلم خودزنی که در حال پخش بودوقتی تمام شد با بچه ها برویم دقیقا روبروی پرده بنشینیم. این جائی که نشسته بودیم مایل به پرده بود در منتها الیه سمت چپ سالن.

*یکی از بچه ها که تازه وارد سالن شده بود تماس گرفت که بچه ها بیاید پائین که با هم بریم داخل. آمدیم پائین! حدود نیم ساعتی به شروع فیلم مانده بود! قرار بود ساعت 00:30 شروع شود. وقتی شد تا با هنرمندان و اهالی رسانه که برای دیدن قلاده ها آمده بودند گرم صحبت شویم. به تعداد جمعیت هر لحظه اضافه می شد! حمید رضا داود آبادی را دیدم که با همسر و فرزندش وارد سالن شد. به طرفش رفتم. گفتم:« حاجی شنیدم بازیگر شدی؟» خنده ای کرد و گفت:« چند صحنه کوتاه!» فکرش را نمی کرد اولین برخوردش با این سوال مواجه شود. سراغ طالبی را از من گرفت. نشانش دادم. و او هم برای سلام و احوالپرسی به طرفش رفت. کمی با عباس شوقی صحبت کردم. شوقی دستیار اول کارگردان و بازیگر قلاده هم بود. با بهرام عظیمی هم گپی زدیم تا وقت بگذرد.

*حالا ساعت 00:15 بامداد است و با بچه ها تصمیم گرفتیم که داخل سالن برویم. وارد که شدیم، کیپ تا کیپ جمعیت نشسته بود. از راهرو سمت راست سالن پائین رفتیم تا مگر بعد از اتمام فیلم عده ای بلند شوند تا ما جاگیر شویم. اما این جمعیت برای قلاده ها آمده بودند.

*حالا ساعت 00:15 بامداد است و با بچه ها تصمیم گرفتیم که داخل سالن برویم. وارد که شدیم، کیپ تا کیپ جمعیت نشسته بود. از راهرو سمت راست سالن پائین رفتیم تا مگر بعد از اتمام فیلم عده ای بلند شوند تا ما جاگیر شویم. اما این جمعیت برای قلاده ها آمده بودند. چون نمی توانستیم از انتهای سالن به وسط صندلی ها برویم، تصمیم گرفتیم در کمال پررویی از جلو سالن نگاه جمعیت را بشکنیم و خود را به راهرو وسط برسانیم! اولش خیلی سخت بود. بچه ها قبول نمی کردند. اولین نفر من بودم که رفتم. کار راحتی بود ولی سنگینی نگاه جمعیت دو هزار نفری آدم را له میکرد. بیخیالی البته اینجا خیلی به کارمان آمد. انگار نه انگار یک نفر در سالن باشد. بقیه بچه ها هم به پیروی از من خود را به راهرو وسط رساندند. اینجا هم صندلی خالی وجود نداشت ولی فرقش با طرفین سالن این بود که پله های وسط خالی بود. همین را غنیمت شمردیم و روی پله ها نشستیم. بعد از فیلم درد کمر امانمان را بریده بود. بعد از اتمام فیلم خودزنی همه به صندلی ها چسبیده بودند. آمده بودند که قلاده ها را ببینند! ما هم پله خودمان را داشتیم. سید مهدی که کنارم روی پله نشسته بود بلند گفت: جایم را می فروشم! سالن دیگر جای سوزن انداختن نبود و پله ها هم به کمک صندلی ها آمده بودند و جمعیت را در خود جای می دادند.

*فیلم که شروع شد سوت و کف جمعیت هم بلند شد! بعدا شنیدم که دو سالن دیگر برج میلاد به طور همزمان قلاده ها را اکران کردند و حدود سه هزار نفر این فیلم را به طور همزمان پخش کردند. این بزرگترین اکران یک فیلم در طول تاریخ سینمای ایران بوده است!

*از محتوای فیلم چیزی نمی گویم. فقط همین را بگویم که ابوالقاسم طالبی با کارگردانی خود جمعیت را تا لحظه آخر به صندلی ها میخ کوب کرد! تحقیقاتش خیلی گسترده بود. از بچه ها شنیده بودم هر فیلم، کلیپ و مستندی از حوادث انتخابات 88 بوده را دیده و چیزی نیست که او ندیده باشد.

*فیلم چند بار با تشویق حضار همراه شد. بازخوردی هم را که بعد از فیلم از مردم گرفتم از رضایتشان حکایت می کرد. تا به حال فیلم انتقادی به این صورت ندیده بودم. مهمترین چیزی که توجه مرا جلب کرد، آرامش کامل مردم نسبت به این فیلم بود. همه منطقی برخورد کردند. حتی کسانی که شاید دیدگاهشان نسبت به این فیلم متفاوت با دیدگاه کارگردان بود. شاید اگر این فیلم به پرده های سینما دست پیدا کند، بتوان بدون اغراق لقب پرفروش ترین و پرمخاطب ترین فیلم سال 91 را به آن داد!

*بعد از پایان فیلم، جمعیت به پا خواسته و چند دقیقه ای فیلم و کارگردانش را تشویق کردند. از سالن که بیرون رفتم، گوشی موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و این جمله را به ابوالقاسم طالبی پیامک کردم:«حاجی خدا قوت!»

+ نوشته شده در 15:10 توسط محسن اقبال دوست.
سه شنبه هجدهم بهمن 1390

این مطلب از مشهد مقدس پست می شود

می ترسیدم! نه اینکه از اجرا بترسم! تا حالا با خانواده شهید صحبت نکرده بودم و نمی دانستم چه بگویم! اگر کلی هم حرف را در دهانت مزه مزه کنی باز وقتی که حرف را زدی نمی دانی که دل دختر شهید را سوزاندی یا نه! شما جای من بودی چه می کردید؟ به بچه ها می گفتم کاش می شد کسِ دیگری را برای اجرای برنامه بیاورند. گفتم خانم باشد بهتر است! بچه ها مخالفت کردند. نمی دانم این آقای بهداد پور را چه کسی سر راه گذاشت! می گفتند که دانشجوی دانشگاه یاسوج است و سابقه اجرا داشت. خلاصه ما هم از خدا خواسته، گفتیم که به او بگویید که برنامه را اجرا کند!

سه روز بود بهش می گفتم:« امین جان! بشین این کلیپ برنامه همسر شهید رضایی نژاد رو درست کن!» انقدر پشت گوش انداخته بود تا وقتی که یک ساعت بیشتر به برنامه نمانده! شده بود مثل برج زهر مار! کوچکترین حرفی او رو که تو اتحادیه مقام استاد بزرگی در ساخت کلیپ دارد را از کوره بیرون می برد! حتی به من هم که تو ذوق هنری کمی تا قسمتی ابری قبول داشت تشری زد! اگر کلیپ ازش نمی خواستم شاید مثل دیوار ساکت نمی شدم و حتما او را مورد تفقد ملوکانه! خود قرار می دادم.

یک ساعتی به آغاز رسمی برنامه مانده بود. هنوز برنامه قبلی که میزگردی دانشجویی بود تمام نشده بود. به شدت خوابم می آمد. انتهای سالن آمدم و در غرفه خبرنامه دانشجویان دراز کشیدم. پلک هایم سنگین شده بود. چرتی زدم. نمی دانم چقدر می شد که چرت می زدم که با صدای دست حضار بیدار شدم. ابتدا تصور کردم که آرمیتا با مادرش آمده اند ولی بعد فهمیدم هنوز برنامه قبلی تمام نشده و تشویق حضار برای آن برنامه است. انگشتانم را داخل موهایم بردم و سرم را چنگ زدم. انگار یکسال بود که خوابیده بودم. منگ بودم و ژولیده. روی پایم ایستادم که دیدم دم در غرفه خبرنامه دانشجویان شلوغ است که ناگهان چشمم به کودکی افتاد. آرمیتا بود! آرمیتای رضایی نژاد. نمی دانستم چه کاری باید بکنم. شانه ام را که این روز ها به خاطر جنگلی که روی سرم روئیده همیشه همراهم است را برداشتم و سر سری چند حرکت اریب روی سرم انجام دادم! مثلا شانه کردم. بچه ها با همسر شهید رضایی نژاد مصاحبه می کردند و آرمیتا هم هم همانطور که تصور می کردم توی بغل علی بود. از تهران منتظر بود تا آرمیتا را ببیند. به طرف آرمیتا رفتم. گوشی موبایلم را در آوردم و عکسی که آرمیتا در حال نشان دادن نقاشی اش به آقا است را نشانش  دادم. گفتم:« آرمیتا این کیه؟» عجب سوال احمقانه ای! خب معلوم است دیگر! گفت:«این آقا خامنه ایه! اومده بود خونمون. منم دارم بهش نقاشیم رو نشون می دم.» صدایم رو پائین میارم انگار که می خوام یه حرف خصوصی به آرمیتا بگم:« آرمیتا! آقا چیزی هم بهت داد؟» اول دستان کوچکش رو به نشانه نفی بالا می بره و با لحن دخترانه ای گفت: «نه!» ولی بلافاصله گفت:سکه!

آرمیتا بود که بین بچه ها دست به دست می گشت و با همه عکس یادگاری می انداخت. بیشتر از همه علی بود که پای ثابت عکس های یادگاری بود! محمد حسین پرتویان در رده دوم قرار داشت و جعفر هم در رده سوم قرار داشت! و تو باید می دیدی آنطرف سالن را که چه با حسرت نگاه می کردند خانم ها آرمیتا را که مگر این آقایان دست از سر آرمیتا بردارند و بفرستندش آنطرف تا کمی آنها فرزند شهید در بغل بگیرند و بوی شهید را استشمام کنند! ولی مگر آقایان حواسشان بود!

بچه ها در همین فاصله دفتر نقاشی و مداد رنگی بیست و چهار رنگی برای آرمیتا آوردند. آرمیتا همان جا بساطش را پهن کرد و مشغول کشیدن نقاشی شد. چقدر به نقاشی علاقه داشت!

مجری برنامه بالا رفت و با صدای خراش خورده وجا افتاده ای دکلمه ای خواند و بعد از خانم پیرانی همسر شهید رضایی نژاد دعوت کرد تا روی سن بیاید! و تو می دیدی که یک نفر بدو از ته سالن به طرف پشت سن رفت درحالی که لب تاپی دستش بود! یک نفر نبود به این امین بگوید که عزیز دلم خب زودتر کلیپ رو درست می کردی که الان اینجوری به جای کلیپ، لب تاپ را نیاری پشت سن!

کلیپ پخش شد! وای! مگر کسی نبود به او بگوید که همسر و فرزند شهید هم این کلیپ را می بینند! آرمیتا هنوز پائین بود! با مداد رنگی و دفتر نقاشی که بچه ها برایش خریده بودند مشغول نقاشی بود و دنیایش چقدر رنگی بود! خانمی که آرمیتا را نگه می داشت سعی می کرد که حواس آرمیتا را پرت کند! مداد هایش را به او نشان داد! صدایش را خوب نمی شنیدم ولی فکر کنم که می گفت: آرمیتا نقاشیت چقدر قشنگه! اصلا مگر مهم است که او چه می گوید؟ مهم این است که آرمیتا هیج جوره حواسش پرت نمی شد! تلاش خانمی که مواظب آرمیتا بود وقتی رنگ باخت که تصویر داریوش رضایی نژاد در کلیپ پخش شد! آرمیتا دیگر نقاشی نمی کرد! ابتدای کلیپ، تصویر و صدای کودک بود که خنده می کرد. همین کافیست که تمامی بچه های زمین اسباب بازی و مداد رنگی شان را کنار بگذارند و بنشینند پای فیلم! مضاف کن شما تصاویر شخصی آرمیتا با پدرش را! کسی را ندیدم که گریه نکند! بچه ها برای آرمیتا خوب خواهری وبرادری کردند! گفتم الان است که دیگر کسی نتواند آرمیتا را کنترل کند! البته همه تصوراتم وقتی رنگ باخت که فیلم حضور رهبر معظم انقلاب در منزل شهید رضایی نژاد پخش شد! آرمیتا انگار تصویر آشنائی دیده باشد با ذوق و شوق برای خانم همراهش تعریف کرد! برق ها که روشن شد آرمیتا مشغول نقاشی خودش شد. مداد سبزش را برداشت!

مجری خواست تا آرمیتا هم روی سن بیاید. مثل اینکه خانم پیرانی راضی نبود آرمیتا روی سن بیاید. ولی چون دیگر مجری دعوت کرده بود راضی شد که آرمیتا هم بیاید. این نکته را از آنجا متوجه شدم که خانم پیرانی گفت: جلسه را از رسمیت انداختید! آرمیتا را از جلوی سن فرستادند بالا. سریع برگشت گفت: دفتر نقاشی و مداد رنگیم رو بدید! مداد رنگی و دفتر نقاشی اش را فرستادند بالا! آرمیتا هم مشغول نقاشی شد! مداد نارنجی را برداشت! مادرش هم پوشه آبی رنگش را باز کرد!

خانم پیرانی شروع به خواندن متنی که آماده کرده بود کرد! داریوشش را صدا زد! زیاد حواسم به صحبت های خانم پیرانی نبود. آرمیتا را زیر نظر داشتم. کودک تیزهوشی بود! دکور روی سن را وراندازی کرد و روی عکس پدرش که در سمت چپ سن بود خیره شد! شنیده بودم که خیلی حساس است اگر عکس پدرش کنار عکس بقیه شهدای علمی نباشد! خدا رو شکر آبرو داری کردیم! مداد زردش را برداشت! چند باری هم که به حرف های خانم پیرانی گوش می کردم، باز بیشتر حرکات آرمیتا را زیر نظر داشتم! یک چیز  خیلی برایم جالب بود! خانم پیرانی بیشتر به جای اینکه از خودش و داریوش رضایی نژاد بگوید، از داریوش و اهدافش حرف می زد. چقدر زود این زن تکلیفش را فهمید! تکلیف زینبی! برایم جالب بود که همسر شهید وقتی می خواست شوهر دانشمندش را معرفی کند گفت:« شهید داریوش رضایی نژاد چون سایر همرزمانش نخبه ای بی ادعا با شرح علمی افتخار آمیز است.» همرزم! یعنی تو می خواهی بگویی که همسر شهید برای اینکه متنش زیباتر شود می گوید همرزم یا به این گزاره اعتقاد دارد؟ رهبرش که اعتقاد دارد! « دانشجویان عزیز از شما تقاضا دارم که در راه ایجاد تغییر و حرکت به سوی پیشرفت علم و تکنولوژی ، در هر کجا که هستید، گام بردارید.» پس اگر می خواهی شهید شوی باید داریوش شوی!

« ... اما در همین عمر کوتاه و پرثمر به گونه ای درخشید که کوردلان تاب وجود نازنین وی را نداشتند، و در نهایت قصاوت و جلوی چشمان دختر خردسالش وی را با شلیک شش گلوله در عصر روز یک مرداد نود به شهادت رساندند.» آرمیتا مداد سیاهش را برداشت!

« ... از جامعه ی علمی ایران خواستارم که در راه آرمانهای این شهیدان، گام های استوار علمی بردارند. انتظار من از جامعه علمی کشور این است که اهداف و آرمان های این شهیدان را ادامه دهند و همه با هم در راه ایرانی  آزاد و مستقل در همه ی زمینه های علمی گام برداریم.» آرمیتا مداد سرخش را برداشت!

«... من ایمان دارم که روشنی روزی بر تاریکی چیره خواهد شد و دنیای بی نور و تاریک دشمنان این مرز و بوم که برای رسیدن به اهداف پلیدشان از هر شیوه ی غیر انسانی استفاده می کنند و به قولی هدف وسیله شان را توجیه می کند، تا جایی که به کودک چهار و نیم ساله ای که عاشقانه پدرش را دوست دارد نیز رحم ننموده و در مقابل دیدگان معصومش پدر را به جرم توانایی علمی و دانشش به گلوله می بندند، روزی مجبور خواهد بود با طلوع خورشید عدالت و حقانیت به زانو نشسته و کنار رود.» آرمیتا مداد آبی رنگش را برداشت!

 مجری با لحنی اتو کشیده و با پرستیژ خاصی و مثل اینکه نطق پیش از دستور صحن علنی مجلس را بخواهی بخوانی رو به آرمیتا گفت:
-آرمیتا خانم! الان که در بین دانشجویان هستید چه حسی دارید؟
آرمیتا بر عکس مجری با لحن کودکانه خودش گفت: «حس دارم که بابام الان پیشمه!» بعضی ها نفهمیدند و خندیدند!
مجری باز هم در قالب نطق پیش از دستور سوال بعدی را پرسید: «خب چه صحبتی با دانشجویان دارید؟»
«دوست دارم بگم که بابام شهید شده!» دست مادرش درد نکند! خوب به آرمیتا یاد داده که چطور زینبی باشد و شهادت پدرش را فریاد بزند و به آن افتخار کند!

مادرش انگار با آرمیتا درسش را تمرین می کند!« آرمیتا برا چی بابا رو شهید کردند؟» آرمیتا با لحن دخترانه اش گفت « واسه اینکه آدم خوبی بود» همه فهمیدند و گریه کردند!

«اسرائیل کشور آدم بدهاست!» این را وقتی گفت که مجری ازش پرسید که چه کسی پدرت را کشت؟ آرمیتا به مادرش یا به عبارت بهتر به شهادت پدرش درس پس می داد! چقدر زود آرمیتا با مفهوم مسئولیت پذیری گریبانگیر شد! مسئولیت خون پدرش!

مجری از آرمیتا که حالا به خاطر قد کوچکش ایستاده می خواهد نقاشی اش را به حضار نشان دهد. ولی آرمیتا می گوید که هنوز نقاشی اش کامل نشده، مثل وقتی که آقا خانه شان بود. آری آرمیتا هنوز دنیای رنگی اش را تمام نکرده. یک رنگ را هنوز از مداد رنگی بیست و چهار رنگی اش برنداشته! شاید رنگ کبود باشد برای آسمانش. تیره اش را که رو سیاهی قاتلان پدرش را رنگ بزند.  یا ارغوانی را تا رنگ بزند بازی های کودکانه دختری با پدرش را! شاید هم صورتی را! نقاشی اش  یک فرشته بود در آسمان! خودش را کشیده بود. پیش پدرش می رفت.

خسته کرده بودند آرمیتا را! با لحن بچه گانه اش گفت:«من که خسته میشم وایستم!» بچه است دیگر. بچه هر چقدر هم تیز و باهوش باشد باز بچه است! اصلا بچه اگر بچه گی نکند بچه نیست! پس من نمی دانم چرا از بچه کاری می خواهند که آدم بزرگ ها هم در آن لنگ می زنند! من نمی توانم اینجا از نحوه شهادت داریوش رضایی نژاد بنویسم، آنوقت آرمیتا دوباره نحوه شهادت پدرش را بازگو کرد! یا ما خیلی ظالمیم یا آرمیتا زود بزرگ شده! یا شاید هم هردو! حتی تعریف کردن داستان شهادت پدرش هم کودکانه بود! تصور می کرد که بادکنک ترکیده است زمانی که گلوله سینه پدرش را نشانه رفته است!

مادرش می گفت:«کلیپ و تعریف کردن حادثه ای که برای آرمیتا در مقابل آن چیزی که در  مقابل آرمیتا اتفاق افتاد چیزی نیست! تا مدت ها من و آرمیتا برای هم این حادثه را مرور می کردیم که نکند کسی دوباره سراغ ما بیاید و تیر اندازی کند!» چه کشیده این مادر در این مدت!

آرمیتا می خواهد شعری بخواند:«A'B'C'D…». خنده حضار بلند می شود و بعد دستشان با آرمیتا همراهی می کند! مجری آرمیتا می خواهد که شعری هم به زبان فارسی شعری بخواند.« حلزون اومده باز... می زند بوسه بر آب... شاید او می بیند عکس خود در آب...!»

آرمیتا خرس سفید پشمالویش را از دست علی گرفت خرسی که به او هدیه داده بودند. وقتی که پائین آمد، طرفش رفتم و گفتم:«آرمیتا! اسم خرست را چی میذاری؟» فوری گفت:« لی لی کوچولو!». و باز هم آرمیتا را به طرف انتهای سالن بردند. اینبار خانم ها طلبکارانه به طرف آقایان آمدند و آرمیتا را با خود بردند! لحظه ای بعد آرمیتا کوچولو در سیاهی چادر خانم ها گم شد.

 

+ نوشته شده در 11:45 توسط محسن اقبال دوست.

جوانان در هر انقلابي به عنوان پيش برنده و جلودار حركت پرشور انقلابي محسوب مي شوند و به همين خاطر بيشترين تاثير را در تحولات سياسي ايفا مي نمايند. با مقايسه كوتاه در انقلاب هاي شكل گرفته در قرن گذشته مي توان به اهميت حضور اين قشر اجتماعي پي برد. در انقلاب اسلامي ايران كه به عنوان بزرگ ترين انقلاب عليه ديكتاتوري و استبداد در سده هاي اخير به رهبري امام خميني(ره) شكل گرفت، نقش جوانان را به عنوان مهم ترين بدنه اين انقلاب مي توان محسوب نمود. چراكه حوادث و رويداد هاي پس از اين انقلاب به محوريت و عملكرد موثر جوانان و دانشجويان شكل گرفت. تسخير لانه جاسوسي به دست دانشجويان پيرو خط امام و همچنين جنگ تحميلي كه بيشتر شهداي آن را قشر جوان تشكيل مي داد، شاهد اين مدعاست.
انقلاب هاي شكل گرفته در منطقه كه با عنوان بيداري اسلامي نام برده مي شود، نيز از اين قاعده مستثني نمي باشد. نقش جوانان به عنوان پيشقراولان حركت هاي شكل گرفته در تونس، مصر، ليبي، يمن، بحرين و عربستان هم در چارچوب نقش اثرگذار در حركت هاي انقلابي معنا مي گردد. نكته قابل ذكر در اين مورد اين مي باشد كه جوانان در كشور هاي نامبرده جهت پيشبرد اهداف خويش نياز به تجارب و راهبرد هاي افرادي دارند كه خود نيز با اين گونه حركات آشنا بوده و آن را از نزديك لمس كرده باشند. كه اين مهم برايشان در ديدار با رهبر معظم انقلاب حاصل شد.
در رابطه با اين ديدار ذكر چند مورد ضروري به نظر مي رسد:
1. تأكيد ويژه رهبر معظم انقلاب بر اهميت ويژه اين برهه از تاريخ قابل تامل به نظر مي رسد. ايشان با نام بردن از اين برهه تاريخ با عنوان «پيچ بزرگ تاريخي» به اهميت و ويژه بودن زمان كنوني اشاره مي نمايند. مهم ترآنكه ايشان قيام هاي شكل گرفته در منطقه را كه عليه ديكتاتوري وابسته شكل گرفته است را مقدمه اي براي مبارزه نهايي عليه ديكتاتوري و استبداد جهاني مي دانند و اين نشان از اين نكته دارد كه ديكتاتورهاي وابسته در منطقه به عنوان پايه هاي ديكتاتوري و استبداد جهاني هستند كه چنانچه اين پايه ها سست شود چيزي جز سقوط هيمنه ي استبداد جهاني را نتيجه نخواهد داد.


2. نكته ديگري كه مي توان به آن اشاره نمود اين است كه اگر چه غرب با تمام توان سعي در به انحراف كشيدن اهداف اين قيام ها را دارد اما هدف مشترك جوانان اين كشور ها همواره يك چيز بوده است. غرب در تلاش است كه با منحرف كردن اهداف اين جنبش از اسلامي بودن به ليبرالي و سكولار، حركت مردم را به نفع خود به پايان برد. يا به عنوان موردي ديگر غرب با علم كردن حركت عده اي اغتشاش گر در سوريه كه به واقع خواسته آنان چيزي به غير از خواسته بحق مردم مي باشد، حكومتي را كه به عنوان يكي از مهم ترين مخالفان رژيم صهيونيستي مي باشد را از ميان راه بردارد و مسير را براي استبداد خود مهيا سازد. اما اين حركات با هوشياري مردم سوريه و همچنين مردم خاورميانه خنثي گشته است. مثالي ديگر! بحرين؛ كشوري كه مبارزاتش را در غريبي تمام و با سانسور شديد رسانه اي ادامه مي دهد. اما غرب با پروپاگاندا و تحريف اخبار رسانه اي حركت هاي مردم بحرين را به اختلافات قومي قبيله اي و شيعه و سني تقليل داده است كه كار را به جايي
مي رساند كه جوان بحريني در ديدار با رهبر انقلاب آن گونه از غريبي مردم كشور سخن مي گويد. اما همه اين جوانان به واقع با يك هدف روبه رو هستند و آن هم رهايي از ظلم و ستم و استبداد جهاني و سرنگوني رژيم اسرائيل است. به گونه اي كه جوانان مصري يكي از اهداف اصلي قيام خود را لغو پيمان كمپ ديويد اعلام مي دارند و از آن به عنوان سند ذلت مردم ملت مصر نام مي برند.
3. اما نكته سوم كه در صحبت هاي رهبر انقلاب به آن اشاره شد، نقش مهم جوانان و توانايي فوق العاده عظيم آنها در مسير پيشبرد اهداف بيداري اسلامي است. ايشان ضمن بيان اين نكته كه جوانان نبايد نقش خود را در حركت هاي شكل گرفته در منطقه دست كم بگيرند، به تبيين جايگاه جوانان پرداختند. همان طور كه در مقدمه يادداشت، نگارنده به آن اشاره نمود، جوانان در انقلاب اسلامي ايرن چه در زمينه هاي علمي وچه در زمينه هاي سياسي و فرهنگي همواره به عنوان سپر انقلاب عمل مي نمودند و رهبر انقلاب نيز ضمن اشاره به اين منظور جوانان كشور هاي اسلامي را به خود باوري بيشتر و اعتماد به نفس بالاتر در برابر فشارها و تهديدهاي غرب راهنمايي كردند. پس در اين مورد نيز رهبر انقلاب جوانان را به عنوان مهم ترين عناصر انقلاب مشخص كردند.
نكات فوق و همچنين ديگر نكاتي كه در اين يادداشت به آن اشاره اي نشد نشان از اين نكته دارد كه جوانان كشور هاي اسلامي با استعانت از مدل انقلاب اسلامي ايران در تلاشند كه اهداف انقلاب خود را به مقصد برسانند. و در آخر ذكر اين نكته خالي از لطف نيست جوانان كشور هاي اسلامي با توجه به توانايي هاي مقام معظم رهبري، ايشان را به عنوان رهبر و امام جنبش هاي اسلامي منطقه پذيرفته اند و اين نشست را نيز به عنوان خط دهي و كلاس درس براي ادامه جنبش ها و انقلاب هاي اسلامي منطقه محسوب مي كنند.

این مطلب در روزنامه کیهان

این مطلب در خبرنامه دانشجویان ایران

+ نوشته شده در 11:21 توسط محسن اقبال دوست.
آقای فرهادی سلام!
در این شلوغی که همه برای تبریک گفتن به شما از همدیگر سبقت می‌گرند، از عباس کیارستمی خودمان که او هم در گرفتن جایزه‌های بین‌المللی دستی بر آتش دارد و مسعودکیمیایی و رضا میرکریمی، آقا مجید مجیدی عزیز و رسول صدر عاملی گرانقدر و احمدرضا درویش دوست داشتنی و رضا کیانیان(سلحشور تنهائی‌های من) و بهرام رادان و خانم میلانی همچنین بازیگر محبوبم حمید فرخ نژاد و حبیب رضایی گرفته تا همین جناب خزاعی خودمان و جواد خان شمقدری و عادل فردوسی پور و به صورت محرمانه هم کمال خان تبریزی و البته مهم‌تر از همه که با صدای یواش‌تر می گویم، سرکار خانم ویکتوریا نولاند  سخنگوی وزارت خارجه آمریکا! به تو تبریک می‌گویند، چرا من یک دانشجوی قمی، در این بین سهمی نداشته باشم و به شما که البته مرا نمی‌شناسید تبریک نگویم؟! پس همین جا به شما اصغر سینمای ایران که با به احتزاز در آوردن تصویردودی کشورم توانستی جایزه‌های مللی و بین‌المللی را درو کنی تبریک می‌گویم و امیدوارم توفیقات روز افزونت را شاهد باشیم.

آقای فرهادی!
نامه‌های زیادی در این چند روز برایتان نوشته‌اند! خیلی‌هاشان تبریک بوده! خیلی‌هاشان هم گله گذاری! بعضی‌هاشان نامه را در روزنامه چاپ کردند بعضی‌ها هم ترسیدند مخفیانه و محرمانه به تو تبریک گفتند! اما چند خطی هم من برایت نامه می‌نویسم چند خط نامه غیر سیاسی!

همه کسانی که در این یک سال به نحوی فیلم تو را دیدند و نقد کردند چه مثبت و چه منفی! به نحوی با نگاه سیاسی به قضیه نگاه کردند! البته خودت هم خوب می‌دانی که اگر اسکاری گرفتی آن هم سیاسی بوده نه هنری! و گرنه چه لزومی داشت سرکار خانم نولاند تبریک بگوید موفقیتت را! بگذریم از آفرین گفتن رضا ربع پهلوی که قرار من با تو در این نامه چیز دیگریست!

می‌خواهم چند خطی فرهنگ غیر سیاسی برایت مشق کنم! اصغر جان! اگرچه از مضمون و محتوای فیلمت به واقع راضی نبودم و آن چیزی که عینک دودی تو برایم روایت کرد را قبول نداشتم، ولی هیچگاه نگاهم هم به فیلم تو سیاسی نبود! چرا که همین فیلم تو مگر نبود با وساطت همین دوستانت در معاونت سینمایی مجوز ساخت گرفت؟ پس فیلمت را فیلم همین نظام می‌دانستم که در همین جا هم جایزه گرفته بود!

وقتی فیلم جایزه گرفتنت را در برلین به یکی از همین دوستانی که تاثیر بسیار زیادی در رفع مانع از ساخت فیلم تو داشت نشان دادم خیلی جا خورد! فکر نمی‌کرد تو باشی که اینچنین دوان دوان به سمت گلدن گلوب میروی و دستت را به سوی مدل ایتالیایی دراز می‌کنی و می‌فشردی دستش را! اصلا بی‌خیال! شاید افتخاری باشد برای تو که با جولی عکس گرفتی و از مدونا جایزه! قرارمان این بود که چند خطی فرهنگ غیر سیاسی مشق کنیم!

اما هرچه بالا و پائین میزنم یک چیز را به واقع نمی‌فهمم! اصغر آقا! به نظر شما کودک چهار ساله از سیاسی بازی‌های ما چیزی می‌فهمد؟ کودک چهار ساله انتهای چیزی که می‌فهمد لذت داشتن یک اسباب بازی زیبا به همراه کمی از لذت دیدن کارتون پلنگ صورتی و بی‌نهایتتر از آن، داشتن محبت پدرش را! سیاست یک کودک چهارساله در چارچوب لوس کردن خودش برای پدر رقم می‌خورد تا مگر پدر، فرزندش را از روی زمین بردارد و روی شانه‌هایش بنشاند و بر دست و پای کوچکش بوسه زند! این اتفاق را حتما خودت نیز در زندگی تجربه کرده‌ای! پس کودک چهارساله هم سیاست دارد. سیاستی برای کسب سیمرغ بلورین محبت پدرش! پس سیاسی بازی امثال تو و آدم‌های دور و اطرافمان زمین تا آسمان باسیاست کودک چهارساله فرق می‌کند که از قضا کودک چهار ساله نامه ما، در همین ایامی که جنابعالی در سفرهای کسب جایزه هستید پدرش را به صورت بسیار نامردانه‌ای ترور کردند!
 
مدعیان اصلی این ترور، به پاس ارمغانی که تو برایشان فرستادی اکنون برایت فرش قرمز پهن کرده‌اند و 'حیوانات طلائی و نقره‌ای' ارزانی‌ات داشته‌اند و برایت تابعیت خودشان را هدیه می‌دهند و تو نیز به شکرانه این همه ایران دوستیشان با کمال افتخار به گرمی دستان سردشان را می‌گیری و برای اعتلا و افتخار سینمای ایران عکس به یادگار می‌گیری! کسانی که به تو نخل و خرس و احتمالاً مجسمه زرین می‌دهند قاتلان پدر کودک چهار ساله بی‌خبر از شهادت پدر هستند! این صحبت من به هیچ‌وجه قصد کمرنگ کردن اعتبار هدایای تو را ندارد و اصلا گوارایت باشد این جایزه‌ها!x

اصغر خان! لال شوند کسانی که نمی تواند تحمل کنند سخنت را که گفته‌ای ما ایرانی‌ها صلح طلبیم! اما به نظرت این کودک ۴ ساله جنگ‌طلب است؟ به نظرت کودک چهارساله نامه ما اگر بفهد که در کنار صلح طلبیت نامی از پدرش نبرده‌ای در مورد تو چه فکری خواهد کرد؟ یا اگر بداند کسانی که به تو جایزه داده‌اند از خبر کشته شدن پدرش شادمانند و جشن گرفته‌اند، چه فکری می‌کند؟ اگر کودک چهارساله قصه ما بفهمد که برای جعفر پناهی سینه چاک می‌کنی و دوست داری دختر عریانِ این روزهای یوتیوب و فیگارو به ایران باز گردد و اگر می‌توانست این بار به جای درباره الی ات، درباره گُلی ات را بازی کند، در حالی صدای انفجار خودروی پدرش در سوت و کف گلدن کلوب تو گم شده، تو را چگونه در ذهنش ترسیم خواهد کرد؟ اصغر خان یادم هست ترمه و سیمین را به خاطر دروغ از ایران بردی؛ حیف نیست که کودک چهارساله به خاطر نفرت تو را به ایران راه ندهد؟ جناب فرهادی! می‌دانم که می‌دانی و حتی کودک چهارساله هم می‌داند که برای زنده نگه داشتن نام پدرش نه نیازی به نادرت هست و نه نیازی به  سیمینت و نه حتی به ترمه! این شمائید که برای جلب لطف و محبت کودک چهارساله به او نیازمندید! و اگر تو لذت دست دادن با جولی و جایزه گرفتن از مدونا را با نفرت کودک چهارساله عوض می‌کنی، پس شیر و خرس و سیمرغ و نخل و آدمک برا تو! لطف و محبت کودک چهارساله برای من!

پ.ن: این نامه سیاسی نبود!

+ نوشته شده در 14:10 توسط محسن اقبال دوست.
جمعه بیست و سوم دی 1390
من اینجا رو امضا کردم!




+ نوشته شده در 23:48 توسط محسن اقبال دوست.